تبلیغات
این فصل را با من بخوان - حکایت ما آدمها...



Admin Logo
themebox Logo

فال حافظ




تاریخ:دوشنبه 30 تیر 1393-06:46 ب.ظ

نویسنده :مینا

حکایت ما آدمها...

"مردی وارد مغازه خیاطی شد و کتی را امتحان کرد. وقتی جلو آینه ایستاد متوجه شد که پائین کت کمی کوتاه است.

خیاط گفت: " نگران نباشید. فقط با دست چپتان قسمت کوتاه را نگه دارید. هیچ کس متوجه نمی شود."

مشتری وقتی داشت این کار را می کرد متوجه شد که لبه یقه کت به جای اینکه پایین بیفتد به طرف بالا ایستاده است.

خیاط دوباره گفت: "چیزی نیست. فقط سرتان را کمی بچرخانید و با چانه تان آن را به طرف پایین نگه دارید."

مشتری همین کار را کرد. اما بعد متوجه شد که پاچه شلوار کمی کوتاه است و خشتکش هم بیش از حد تنگ است.

خیاط گفت: "نگران نباشید. فقط با دست راست پاچه شلوار را پایین بکشید تا همه چیز عالی شود." مشتری قبول کرد و کت را خرید.

روز بعد او کت نوی خود را پوشید – با همه تغییرات لازم دست و چانه- او در حالی که با چانه اش یقه کت را به سمت پایین نگه داشته بود، با یک دست پایین کت را گرفته بود و با دست دیگر خشتک را، به سختی از پارک عبور می کرد. دو پیرمرد که شطرنج بازی می کردند دست از بازی کشیدند و او را تماشا کردند.

اولی گفت:" وای خدایا، آن مرد بدبخت فلج را نگاه کن!"

دومی لحظه ای فکر کرد بعد به نجوا گفت:" آره، فلج بودن خیلی بد است؟، اما می دانی، در تعجبم که آن کت قشنگ را از کجا آورده؟"


ما ادمها شخصیت به ظاهر بی نقصی برای خود درست کرده ایم اما در تلاش برای این ظاهر زیبا خود را کاملا فلج کرده ایم همه می گویند ببین چقدر ظاهرش قشنگ است چقدر می خندد خوب کار می کند ماشینش را نگاه کن اما ما از درون خشک شده ایم فلج شده ایم ما فقط سعی می کنیم درست راه برویم تا به نظر برسد از پس همه چیز خوب بر می آییم واوضاع بر وفق مراد است.



نظرات() 
yasi
دوشنبه 30 تیر 1393 07:02 ب.ظ
میناجان داستان زیبا وتامل برانگیزی بود
به وب منم سربزن
خوشحال میشم
اونجام میتونی مطالب مفیدپیداکنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.