تبلیغات
این فصل را با من بخوان - وقتی نیچه گریست



Admin Logo
themebox Logo

فال حافظ




تاریخ:شنبه 17 خرداد 1393-04:31 ب.ظ

نویسنده :مینا

وقتی نیچه گریست



یکی دیگر از کتابهای زیبایی که خوندم
آمیزه‌ای است از واقعیت و خیال، جلوه‌ای از عشق، تقدیر و اراده در وین خردگرای سدهٔ نوزدهم، و در آستانه‌ی زایش دانش روانکاوی. فردریش نیچه، بزرگ‌ترین فیلسوف اروپا، یوزف برویر، از پایه‌گذاران روانکاوی، دانشجوی پزشکی جوانی به نام زیگموند فروید، همه اجزایی هستند که در ساختار رمان در هم تنیده می‌شوند تا حماسهٔ فراموش‌نشدنی رابطه‌ی خیالی میان بیماری خارق‌العاده و درمان‌گری استثنایی را بیافرینند. در ابتدای رمان، لو سالومه، این زن دست نیافتنی از برویر می خواهد با استفاده از روش آزمایش "درمان با سخن گفتن" به یاری نیچهٔ ناامید و در خطر خودکشی بشتابد. در این رمان جذاب، دو مرد برجسته و اسرارآمیز تاریخ، تا ژرفای وسواس‌های خویش پیش می روند و در این راه، به نیروی رهایی بخش دوستی دست می‌یابند.

« لذت مورد مشاهده بودن، چنان عمیق است که شاید رنج حقیقی از کهنسالی، داغ دیدگی و یا داشتن عمر بیشتر نسبت به کسانی که دوست شان داریم، هراس از ادامه دادن به زندگی ای است که در آن دیگرکسی قادر به مشاهده ی ما نباشد.»

« جوینده ی  حقیقت، باید به موشکافی روانی خود دست بزند و اصطلاح "کالبدشکافی اخلاقی" را برای این منظور به کار برده بود. در واقع تا آنجا پیش می رودکه می گوید خطای بزرگترین فیلسوفان نیز در این بوده است که از بررسی انگیزه های شخصی خود غفلت کرده اند. او معتقد است برای کشف حقیقت، فرد بایستی در ابتدا خویشتن را به درستی بشناسد. برای رسیدن به چنین مرحله ای، باید از چشم اندازهای روزمره و حتی از زمان و مکان خویش رها شد و از دور به ارزیابی خود پرداخت!»

بالاخره نیچه به او نگریست و صریحاً او را مورد خطاب قرار داد: «آیا جمله ی ماندگار مرا که چهارشنبه به زبان آوردم به خاطر دارید؟ "بشو، هر آن که هستی!" امروز می خواهم دومین عبارت ماندگار را به شما بگویم: "آنچه مرا نکشد، قوی ترم می سازد." پس تکرار می کنم که بیماری من یک موهبت است.»

نیچه:

«به یاد داشته باشید که من یک دستگاه عصبی بی اندازه حساس به ارث برده ام. این را از حساسیت عمیقی که به موسیقی و هنر دارم، دریافته ام.

برویر مخالفت کرد: « اما این گوش به زنگی بیش از حد اعصاب، ممکن است جنبه ی ارثی و سرشتی نداشته باشد. شاید خود، نتیجه ی تأثیر فشارهای روانی باشد که از منابع دیگر بر فرد وارد می آیند.»


نیچه با بی حوصلگی سر تکان داد، گویی برویر متوجه موضوع نشده است، و اعتراض کنان گفت: «نه، نه! منظور من این است که این به اصطلاح گوش به زنگی اعصاب، ناخواسته نیست. بلکه برای کار من ضروری است. من می خواهم گوش به زنگ و هوشیار باشم. نمی خواهم از هیچ یک از تجربیات درونی ام جدا شوم! اگر تنش، هزینه ای است که باید برای بصیرت پرداخت، بگذارید چنین شود! من برای پرداخت آن، به اندازه ی کافی ثروتمند هستم.... شما کتاب های مرا دیده اید. موفقیت من در نویسندگی، به دلیل هوش و فضیلت زیاد به دست نیامده، بلکه ناشی از شجاعت و اشتیاقی است که موجب می شود خود را از آسایشی که توده ی مردم به دنبال آنند، آزاد کنم و با تمایلات قوی و شرارت بار، رو در رو شوم. پژوهش و دانش از بی اعتقادی آغاز می شود و بی اعتقادی به خودی خود، فشار می آفریند! تنها سرسختان و نیرومندان، در برابرش تاب می آورند. آیا می دانید پرسش واقعی یک متفکر چیست؟... پرسش اساسی این است: چه میزان حقیقت را تاب می آورم؟ این از عهده ی آن دسته از بیماران شما که به دنبال کاهش فشار و دستیابی به یک زندگی آرام هستند، خارج است.»

« من نمی توانم نا امیدی را درمان کنم دکتر برویر. من در آن غور می کنم. نا امیدی بهایی است که فرد برای خودآگاهی می پردازد.»

« من نگران خطرات موجود نیستم. به اثر شفابخش سخن گفتن ایمان دارم. تنها خواسته ی من، مرور زندگی ام در برابرِ ذهن آگاهی چون ذهن شماست. این روش نمی تواند به شکست بینجامد.»

«... من نیز در حیرتم که چرا ترس ها در شب مستولی می شود. پس از بیست سال حیرت، اکنون می دانم ترس، زاده ی تاریکی نیست، بلکه ترس ها همانند ستارگان، همیشه هستند و این درخشندگی روز ست که آن ها را محو و ناپیدا می کند.»

« اینجا گفته اید درباره ی نظر همکارانتان حساسید. من افراد زیادی را می شناسم که از خود بیزارند و برای رفع آن، می کوشند نظر مثبت دیگران را به خود جلب کنند. ولی این راه حل نادست و در حکم تفویض اقتدار به دیگران است. وظیفه ی شما این است که خود را همان طور که هستید، بپذیرید، نه آن که به دنبال راهی برای مقبولیت یافتن نزد من باشید.»

«... روابط جنسی تفاوتی با سایر روابط ندارد ونوعی جنگ قدرت محسوب می شود. اساس شهوت جنسی، شهوت چیرگی کامل بر ذهن و جسم دیگری است.... عاشق کسی نیست که عشق می ورزد: بلکه هدفش، تصاحب معشوق است. آرزویش این است که دنیا را از کالای گرانبهای خود محروم سازد. او همچون روحی لئیم و اژدهایی است که از گنج زرین خود پاسداری می کند! به جهان عشق نمی ورزد، برعکس، نسبت به دیگر مخلوقات جاندار، یکسر بی تفاوت است...»

" آخرین پاداش مرده، این است که دیگر نمی میرد."

"شاید یک مرد، تنها با مرد بودن می تواند زنانگی وجود یک زن را آزاد کند."
"ازدواج نباید زندان باشد، بلکه باید باغی باشد که چیزی برتر در آن کشت می شود."
"بی حساب بچه دار شدن اشتباه است، بچه دار شدن برای کاستن از تنهایی خویش غلط است، هدف دار کردن زندگی با تولید چون خودی، اشتباه است. و اشتباه است اگر با تولید مثل، درصدد رسیدن به جاودانگی باشیم."
"باید طوری زندگی کنیم که انگار آزادیم. گرچه نمی توانیم از سرنوشت بگریزیم. ولی باید با آن درگیر شویم. باید پیشامد سرنوشت مان را اراده کنیم. باید به تقدیرمان عشق بورزیم."
"اگر نتوانیم تنهاییمان را در آغوش کشیم، از دیگری به عنوان سپری در برابر انزوا سود خواهیم جست."
« انسان دوستانش را سخت تر از دشمنانش می بخشد.»



نظرات() 
mahin
شنبه 1 شهریور 1393 12:41 ق.ظ
سلام مطلب بسیار جالبی بود حصوصاً جمله آخر آن
« انسان دوستانش را سخت تر از دشمنانش می بخشد.» با تبادل لینک موافقی من شما را با اجازه اتان لینک کردم
بشار
یکشنبه 18 خرداد 1393 01:06 ب.ظ
عاشق طرز فکر آدم ها نشوید !
آدم ها زیبا فکر می کنند
زیبا حرف می زنند
ولی زیبا زندگی نمی کنند !!!

ا.جندقیان
یکشنبه 18 خرداد 1393 08:03 ق.ظ
« انسان دوستانش را سخت تر از دشمنانش می بخشد.»
البته تمامی جملات متن زیباست
سحر
شنبه 17 خرداد 1393 11:48 ب.ظ
سلام مینا جان
کتاب قشنگی است در اولین فرصت می خوانم ممنون از معرفی کتاب
پیروز وشاد باشی
صفری
شنبه 17 خرداد 1393 11:04 ب.ظ
سلام
این کتاب را من عید 92 خواندن و از خواندش هم لذت بردم، چون که خواندنش هم انسان را درمان میکند.
جملات خیلی زیبای درون این کتاب نهفته است.
لوسالومه به دکتر برویر میگوید اگر نیچه درمان شود، دنیا درمان می شود.
و از این جمله نیچه خیلی خوشم می آید « بشو، آن که هستی» یا « آنچه مرا نکشد، قوی ترم می سازد.
امیدوارم کتاب های دیگر هم به ما معرفی کنید.
شاد باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.