تبلیغات
این فصل را با من بخوان - صد سال تنهایی



Admin Logo
themebox Logo

فال حافظ




تاریخ:شنبه 10 خرداد 1393-09:24 ب.ظ

نویسنده :مینا

صد سال تنهایی

وقتی کتاب را شروع کردم مثل خیلی از آدمها در ابتدا ازخوندنش نا امید شدم اما هر چه جلو می رفتم نمی توانستم کتاب را رها کنم ...فوق العاده زیبا بود اصلا این کتاب اون قدر معروف هست که به معرفی احتیاج نداره خیلی خیلی زیباست و البته پایانش شدیدا هنرمندانه است . عناصر خیالی  یا در حقیقت همون رئالیسم جادوییش در اوج زیبایی هست واقعا شگفت انگیز  دختران خوشگلی که به آسمان می روند ، پسرانی که جای خاکستر از پیشانیشان پاک نمی شود ، مردی که در زمان فوتش در شهر باران گل می بارد ...

تنهایی و خلوت افراد ، روحیه های متفاوت ولی در عین حال مهربون و زیرک جامعه ، یادهایی که فراموش می شوند و ...

اورسولا به رمدیوس خوشگله می گوید:((مردها خیلی بیش ازآنچه تصور می کنی از یک زن انتظار دارند.یک عالم آشپزی،بک عالم جارو کشی،ویک عالم زجر کشیدن برای چیزهای کوچک مزخرف وجود دارد که تو حتی تصورش را هم نمی توانی بکنی))

((ابله ها زیاد از حد زنده می مانند.))
((جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می بایست با انگشت به آن ها اشاره کنی .))

 ((هیچ آرمانی در زندگی ارزش این همه سرافکندگی و خفت را ندارد .))

آمارانتا گفت:((مردها چه قدر عجیبند ! از یک طرف تمام عمر خود را به جنگ با کشیش ها می گذرانند و از طرف دیگر کتاب دعا هدیه می دهند)) 

((اورسولا فهمیدسر هنگ پسرش از اول هیچ کس را دوست نداشته نه همسرش ونه زنهای دیگر را او بر خلاف عقیده عمومی برای ایده ی خود این همه سال به جنگ نرفته بلکه بخاطر یک غرورمطلق وگناهکارانه))

((فهمید سرهنگ مردی است که هیچ گاه قادر نبوده کسی را دوست داشته باشد بعضی ها ظرفیت عشق را ندارند))

 محافظه کاران وآزادیخواهان سالها جنگیدند تنها تفاوت فعلی آزادیخواهان با محافظه کاران این است:((که آزادیخواهان به نماز ساعت پنج می روند .محافظه کاران به نماز ساعت هشت))

سرهنگ لبخند زنان گفت:به او بگویید انسان موقعی می میرد که بتواند بمیرد نه موقعی که باید بمیرد))


((آنچه از تو ناراحتم می کند این است که همیشه درست آنچه را که نباید بگویی ، می گویی .))


 اورسولا به آمارانتا در لحظه مرگ گفت:((از فرناندا خداحافظی کن یک لحظه آشتی ،بیش از یک عمر دوستی ارزش دارد.))

((ادبیات بهترین بازیچه ای است كه بشر اختراع كرده است تا مردم را مسخره كند .))

 ((زن گذاشت تا اشك او تمام شود . با نوك انگشتان سر او را نوازش می كرد و بدون اینكه  او را وادار به اعتراف كند كه به خاطر عشق اشك می ریزد ، فورا قدیمی ترین گریه ی تاریخ بشر را شناخت .))

(( روزی كه قرار بشود بشری در كوپه ی درجه یك سفر كند ، ادبیات در واگن كالا ، دخل دنیا آمده است))

 
وقتی فرناندا انگشترش را گم کرد اورسولا که کور بود انگشتر را پیدا کردوبه او گفت :((چیزهای گمشده را نباید در عادات روزانه جستجو کرد وبرای همین است که یافتن انها آنقدر مشکل می شود.))

((طبیعت مردها چنین است که وقتی اشتهایشان برطرف شد گرسنگی را انکار می کنند. ))

« من به جرأت فکر می کنم واقعیت خارج از اندازه ی این اثر _ نه فقط بیان ادبی آن _ است که سزاوار توجه آکادمی ادبی نوبل شده است . واقعیتی که نه تنها روی کاغذ ؛بلکه در بین ما زندگی می کند و مسؤل مرگ و میر تعداد بی شماری از ماست . و این یک منبع تغذیه کننده ی خلاقیت است ؛ پر از غم و اندوه و زیبایی، برای غم و نوستالژی یک کلمبیایی، و یک رمزنگاری بیشتر از یک ثروت خاص. شاعران و گدایان ، نوازندگان و پیامبران، رزمندگان و اراذل، همه ی موجودات از آن واقعیت لجام گسیخته ؛ همه ی ما باید بپرسیم ، اما اندکی از تخیل برای مشکل حیاتی ما ؛ می تواند زندگی را به معنای متعارف باورپذیر کند . این ؛ دوستان ! معمای تنهایی ماست !

گابریل گارسیا مارکز ؛ پیش از دریافت نوبل




نظرات() 
ثبت وبلاگ
جمعه 16 خرداد 1393 12:27 ب.ظ
دارم آرشیو وبلاگ های خوب و جذاب رو جمع می کنم یه سر بهم بزن وبلاگت رو ثبت کن صفحه ای که ساختم بازدید بالایی داره
آوای مهر
پنجشنبه 15 خرداد 1393 11:04 ق.ظ
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است.
بسیار زیبا بود بانو.
مانا باشید
میربهنام
چهارشنبه 14 خرداد 1393 11:11 ق.ظ
شاخه ای تکیده
گل ارکیده
با چشمای خسته
لبهای بسته
غم توی چشماش
آروم نشسته
شکوفه شادیش
از هم گسسته ... آه
آشنای درده
خورشیدش سرده
تو قلب سردش
غم لونه کرده
مهتاب عمرش
در پشت پرده
هر ماه و سالش
پائیز سرده ... آه
دستای ظریفش
تو دست مادر
پیکر نحیفش
چون گل پرپر
از محنت و درد
آروم نداره
سایه سیاهی
رو بخت شومش
ارکیده تنهاست
زیر هجومش
طوفان درد
پایون نداره ...

دست من و تو
می تونه با هم
قصری بسازه با رنگ شبنم
شکوفه ای که غمگین و سرده
گل ارکیده ست
نمیره کم کم
بیا نذاریم
گل ارکیده
گلی که چهرش
پاک و سپیده
که توی پائیز شاخه بیده
بهار ندیده
بمیره کم کم ...

شاید این ترانه
امروز معنای دیگری برای من و تو و ما داشته باشد...
ترانه ای که مرگ بیش از پیش همدلی ها و همزبانی ها و همبستگی ها را به ما یادآور می شود
ترانه ای که به ما خاطرنشان می کند که حرمت نگه داشتن یکدیگر ارزشمندترین پندار آدمی ست...

درود بر تو رفیق بانو
محمودیان
سه شنبه 13 خرداد 1393 06:48 ب.ظ
پسندیدم پیروزو موفق باشی
دوشنبه 12 خرداد 1393 11:14 ب.ظ
سلام

میان چشمان من و ریتا
تفنگی است و کسی
که ریتا را می شناسد
خم می شود
و نماز می برد
برای خدایی
که در چشمان عسلی است.

آه...ریتا

میان ما
یک میلیون گنجشک و تصویر است
و وعده های بسیاری
که تفنگ
به رویشان
آتش گشوده است.
یکی بود
یکی نبود
ای سکوت شامگاه
ماه من
به دور ها هجرت کرد
به چشمان عسلی
و شهر
تمام آواز خوانان را
و ریتا را روبیده است
و اینک
میان چشمان من و ریتا
تفنگی است.

محمود درویش
سحر
دوشنبه 12 خرداد 1393 01:24 ب.ظ
عالی بود
ا.جندقیان
دوشنبه 12 خرداد 1393 09:07 ق.ظ
((طبیعت مردها چنین است که وقتی اشتهایشان برطرف شد گرسنگی را انکار می کنند. ))
سارا
دوشنبه 12 خرداد 1393 12:13 ق.ظ
فهمید سرهنگ مردی است که هیچ گاه قادر نبوده کسی را دوست داشته باشد بعضی ها ظرفیت عشق را ندارند
این جمله واقعا حرف نداشت
صفری
یکشنبه 11 خرداد 1393 11:49 ب.ظ
به قول بهمن بیگی نوشته بالا (...) با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی
بسیار زیبا بود، بخصوص جملات انتخابی شما.
برقرار باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.