تبلیغات
این فصل را با من بخوان - مهمان های نا خوانده (1) قسمت پایانی



Admin Logo
themebox Logo

فال حافظ




تاریخ:چهارشنبه 7 خرداد 1393-02:03 ب.ظ

نویسنده :مینا

مهمان های نا خوانده (1) قسمت پایانی

داشتم می گفتم تلفن خانه در ساعت 6 با مداد به صدا در امد وصدای عصبانی شوهر عمه جان که الهی این تهران ویران شود چرا همه جایش مثل هم است گفتم :شوهر عمه جان چی شده ؟گم شدید؟کجایید؟
گفت:زنگ زدیم به موبایلتان جواب ندادید زنگ زدیم به خواهر شوهرتان آدرس خروجی تهران را پرسیدیم .الان جایی هستیم که تابلو زده 70 کیلومتر قزوین چکار کنیم ؟
برج میلاد هم پیدا نیست من که با این خستگی ونخوابیدن شب کاملا منگ شده بودم گفتم :راهی را که رفته بودید برگردید وهر جا تابلو دور برگردان به طرف تهران را دیدید برگردید فریاد زد نمی شود از همین قزوین برویم اصفهان ...من دیگه کاملا گیج شده بودم گفتم: هر کاری می دونید درست است انجام دهید بلاخره چاره ایی نداشتم وتلفن را قطع کردم وخوابیدم.
عید که به خانه عمه جان رفتیم ویترین را دیدیم که رنگ کرده کریستالهایش را با نظم وترتیبی خاص در  آن چیده است وفرش را هم ندیدیم حتما در اتاقهای  خوابش انداخته بود اما گویی عمه جان تمام اتفاقات آن شب را فراموش کرده بود چون حرفی از آن شب به میان نیاورد.
این گونه بود که یکی دیگر از مهمانهای نا خوانده آمدند ورفتند.



نظرات() 
میربهنام
چهارشنبه 7 خرداد 1393 10:41 ب.ظ
مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:

"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:

"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...

بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"

دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود

کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.

به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:

"نشان، نشانت را نشانش بده !"

با هر پست و مقامی احترام گذاشتن به دیگران و دوری از برتری جوئی و جاه طلبی می تواند سرنوشت انسان را به سرانجامی خوش پیوند زند ...
نظر تو چیست رفیق بانو؟

آرام
چهارشنبه 7 خرداد 1393 05:47 ب.ظ
سلام ..
آفرین به این قلم زیبا ..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.