تبلیغات
این فصل را با من بخوان - مهمان های نا خوانده (1) قسمت پنجم



Admin Logo
themebox Logo

فال حافظ




تاریخ:یکشنبه 4 خرداد 1393-12:19 ب.ظ

نویسنده :مینا

مهمان های نا خوانده (1) قسمت پنجم

عمه جان رفت وبا خوشحالی با یک چراغ قوه برگشت وشوهر عمه گفت :چراغ قوه از کجا آوردی؟عمه جان گفت وقتی داشتم خانه را نگاه می کردم در کشو سمت چپ لباسهای برادر زاده ام دیدم .چراغ قوه را روشن کرد ونورش را روی ویترین انداخت شوهر جان درست زیر کمد خوابیده بود شوهر عمه جان به قاسم گفت:من دیسک کمر دارم تو ویترین را بلند کن بعد من کمکت می کنم قاسم لاغر ودیلاق هم با تمام توان ویترین را بلند کرد وهر آن امکان می رفت استخوان های نحیفش زیر آن ویترین سنگین خرد شود .شوهر عمه هم ته ویترین را گرفت و تظاهر می کردکمک می کند در حالیکه تمام سنگینی ویترین روی کمر قاسم بیچاره بود.ویترین را از روی سر شوهر جان ان طرف بردند وفرش را هم لول کردند وبا خود به کوچه بردند ویترین وفرش را بار وانت کردند ومی خواستند برگردند وبه خوابشان ادامه دهند که  یهو شوهر عمه گفت: قاسم این مادرت چه فکرهایی به سرش می زند ویترین وفرش زبان بسته را بار وانت کرده ایم تا صبح دزد می آید ومی برد چه کنیم ؟ این شد که ماجرا را به عمه گفتند وعمه گفت: همین حالا می رویم! نگاهی به ساعت انداختم 4 صبح بود گفتم :عمه جان الان که موقع مناسبی نیست بعد از صبحانه بروید .عمه جان گفت :نه الان باید برویم سراسیمه به طرف بچه ها ونو ه هایش رفت ودر اون تاریکی یکی یکی بیدارشان کرد وبگذریم که با چه مصیبتی با چشمان خواب الود بارو بندیلشان را بستند وقصد ترک خانه را داشتند که عمه جان گفت:لازم نیست برادر زاده عزیزم را بیدار کنید همین که  این  حرف را زد :شوهر جان در آستانه در ظاهر شد وگفت :عمه جان با این همه سر وصدا فکر کردید من خوابم!! تازه شما صحبت از بیدار کردن من می کنید .وقتی داشتید ویترین را از روی سر مبارکم رد می کردید با ان نور چراغ قوه فکر کردم دزد امده  که کله کچل شوهرت را دیدم وفهمیدم شوهر عمه جان است وگرنه می خواستم زنگ بزنم پلیس بیاید ودزد را بگیرد وعمه جان با ناراحتی گفت :دستت درد نکند عمه حالا ما شدیم دزد !.زود باش قاسم برو ویترین وفرش را بر گردان .من گفتم :عمه جان شوهرجان که قصدی نداشت در ان تاریکی خودتان هم بودید فکر وخیال های زیادی می کردید .از آن جا که عمه اصفهانی بود برگرداندن فرش و ویترین را همین طوری بر زبان آورده بود.
سریع قوم تاتار به کوچه روانه شدند ودر چهار وبیست وسه دقیقه وچهل وسه ثانیه خانه ما رابه قصد اصفهان ترک کردند. ساعت 6 صبح بود که تلفن خانه به صدا در آمد وصدای فریاد شوهر عمه پشت خط آمد که....
این داستان ادامه دارد



نظرات() 
آرام
یکشنبه 4 خرداد 1393 10:30 ب.ظ
سلام ..
مینا عزیزم آفرین به این قلم زیبا
آفرین به دخترعزیزت كه دركنار معلمی زندگی می كند كه به این زیبایی می نویسد
داستان جالبی بود وقتی می خوندمش فكر می كردم كه واقعی این داستان ..
زیبا نوشتید مینایی عزیز
پاسخ مینا : سلام آرام جان بله داستان واقعی است ممنون از لطف شما
میربهنام
یکشنبه 4 خرداد 1393 08:03 ب.ظ
مهم آن نیست که 100 سال زندگی کنی
ارزشمند آن است که یک دقیقه درست زندگی کنی
همیشه چیزهایی هست برای فهمیدن...
سخنانی هست برای شنیدن...
دستانی هست برای یاری کردن
و چشمانی هست برای گریستن
و لبانی که بوسه را معنا کند...
آری
تو هم هستی برای زندگی در این هستی
مهم نیست تو کی هستی
سیاه هستی یا سفید
مسلمانی یا مسیحی
ایرانی هستی یا تایلندی
زشتی یا زیبا
ارزشمند آن است که تو یک انسان هستی...
دارای شرافت
عشق و ایثار
مهربانی
و این زیباست
و زیبایی میراث آفریدگار عشق
پس این زیبائی را ارزان از دست نده...

{میربهنام موحدان پیمان حق ب-پندار}
علیرضا
یکشنبه 4 خرداد 1393 03:53 ب.ظ
این فصل را باید خواند
مهربانو
یکشنبه 4 خرداد 1393 03:01 ب.ظ
لابد دوباره تو تهران گم شدند
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.