تبلیغات
این فصل را با من بخوان - مهمان های نا خوانده (1) قسمت اول



Admin Logo
themebox Logo

فال حافظ




تاریخ:پنجشنبه 1 خرداد 1393-03:03 ب.ظ

نویسنده :مینا

مهمان های نا خوانده (1) قسمت اول

مهمان همیشه از قدیم حبیب خدا بوده وهمه ی ایرانیان مهمان نواز احترام خاصی برای ان قائلند. حتی اگر آن مهمان نا خوانده باشد.
اگر چه جلوی مهمان با گرمی وخوبی  رفتار می کنند اما قبل وبعد از آن را هم باید در نظر گرفت که چقدر اهالی خانه را به دردسر می اندازند.
در اینجا برایتان داستان یکی از مهمان های نا خوانده را شرح می دهم .
تمام داستان ها واقعی هستند اما از نامهای مستعار استفاده شده است.

در یکی از واپسین روزهای گرم تابستان که گرمای هوا بیداد می کرد خسته وهلاک از خرید به خانه برگشتم وخریدها را جا به جا نکرده کلید مبارک کولر را فشار داده ودوتا لیوان آب بدون حتی یک نفس کشیدن سر کشیدم تازه جسم خسته وگرما زده ام داشت آرام می گرفت که تلفن کذایی به صدا در امد وشوهرجان دلبندم که کاری جز دادن خبرهای بد ندارد خبر آمدن قوم تاتار را داد که تا یک ساعت دیگر میرسند.الان منزل همشیره بنده هستند.گرمای هوا برایم به زمهریری سخت وطاقت فرسا تبدیل شده بود.فشارم آنچنان افتاد که صحنه ضربه خوردن بر سر تام بیچاره که چوجه ها دور سرش گردش می کردند ودر ذهنم تداعی شد وفریاد زدم که دختر یک لیوان آب قند بیاور که عذاب الهی بر سرمان نازل شد وقوم تاتار در شرف آمدن اند وزود باش خانه را بساب که توی سوراخ پریز را هم وارسی می کنند وبعذ هم دوتایی به جان خانه افتادیم ومن بیچاره با یه دست غذا هم می زذم وبا دست دیگر جاروبرقی را به این ور و آن ور می کشاندم ودختر بخت برگشته هم چون دیوانگان از این سر خانه به آن سر خانه می دوید وبلند بلند آهنگ من واین همه بد بختی محاله را می خواند وتند تند کار می کرد یک ساعته چنان خانه را برق انداختم ومرغ بریان وخورشت ها را همراه با دسر وپلو وچلو وسالاد و.. آمده شد که خوذم هم انگشت به دهان گرفته بودم وبا خودم می گفتم نکند سحری در کار است.
من ودخترم چون مردگان روی مبل ها ولو شدیم وخیره خیره به سقف نگاه می کردیم وگویی مسخ شده بودیم که زنگ خانه به صدا در آمد.ناگهان از جا پریدیم ودخترم فریاد زد که قوم تاتار رسیدند.من گفتم زبان به کام بگیر می شنوند.آیفون را با ترس ولرز برداشتم خدارا شکر شوهر جان بود.دو هندوانه زیر بغل ها وکیسه های خرید از دست ودندانش آویزان وبه چوب لباسی می ماند که هر لحظه منتظر انهدامش هستی.چیزهایی می گفت که نمی شنیدم وفقط صدای پوف پوفش را می شنیدم که گفتم: مرد چی میگی ؟ چرا مثل مار گزیده ها به خودت می پیچی؟ شوهرجان که دیگر خسته شده بود پاکتی را که به دندان گرفته بود رها کردوگفت: ای عیال مگر نمی بینی چقدر خرید هایم سنگین است بیا این ها را بگیر ومن شروع کردم به غرغر کردن که تا الان می ساییدم ومی شستم ومی رفتم ومی پختم ودیگر نایی برایم نمانده است واگر مهمانهایت میوه می خواهند خودت بشور وشوهر جان ایستاد ومیوه ها را شست وبا دستمال خشک کرد ودر ظرف ها مرتب چید وهندوانه ها را قاچ کرد وروی میز چید تازه آرامش نسبی بر ما حاکم شده بود که به شوهر گفتم مگر نگفتند یک ساعت دیگر می آیند پس کجا هستند؟
هنوز حرفم تمام نشده بود که تلفن خانه به صدا در آمد...
این داستان ادامه دارد......



نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.