تبلیغات
این فصل را با من بخوان - نویسندگی



Admin Logo
themebox Logo

فال حافظ




تاریخ:دوشنبه 19 اسفند 1392-02:34 ب.ظ

نویسنده :مینا

نویسندگی


هر چه تلاش می کنم نمی توانم نویسنده خوبی باشم احساس می کنم نوشته هایم اصلا نمی توانند بازتاب دهنده رویدادها واحساساتم در زندگی باشند دیروز به خیابان ولیعصر رفته بودم .هر وقت  درخیابا ن ولیعصر قدم می زنم حالم خوب می شود به نظرم  یکی از زیباترین خیابان های دنیاست.دیروز خیلی سعی کردم اوج احساساتم را برایتان بنویسم اما نتوانستم هی نوشتم وپاره کردم 
دخترم می گوید :لزوما همه نباید نویسنده باشند در کل من از نوشته هایم زیاد راضی نیستم برا ی همین سعی می کنم نوشتن را بگذارم   کنار....
هر کاری باید به اهل فن اش واگذار شود ...
من دوست دارم هر کاری را به نحو احسن انجام بدهم از آشپزی کردن گرفته تا معلمی کردن را ...انصافا این دوکار را خوب انجام می دهم وهیچ وقت قصد ندارم این دو کار را کنار بگذارم ..
هفته ایی یک روز به دبستان پسرانه می روم امروز رهام یکی از پسرها می گوید خانم سال دیگه هم بیایید مدرسه ما ...می گویم نه می خواهم بروم مدرسه دخترانه می گوید کاش دختر بودم کاش میشد کاری کنم دختر شوم بعد رفت پیش آقای مدیر گفت :چکار کنم خانم نرود براش کادو بیاورم نمی رود!
آقای مدیر گفت :رهام اگر خانم را نگه داشتی نرود مدرسه دیگه یه جایزه پیش من داری...رهام فقط 7سال دارد می گوید:همه ی سعی ام را می کنم!
هر هفته به آرش می گویم :می دانی چقدر دوستت دارم من به شاگردانم همیشه می گویم چقدر دوستتان دارم...ایلیا می گوید :بزرگ شدم مهندس می شوم خونه می سازم ترا می برم تا با ما زندگی کنی! خلاصه بازتاب کارم را می بینم اما بازتاب نوشته هایم را هرگز!

رانندگی را هم دوست دارم به نظرم راننده خوبی هستم یکی از آرزوهایم این است که راننده اتوبوس ویا ماشین های سنگین شوم احساس می کنم هر چفدر بالاتر باشی اعتماد به نفس بیشتری داری دیروز که برای اولین بارصندلی جلو یک ون نشستم  این را فهمیدم .با خودم عهد بستم به فکر یک ماشین شاسی بلند باشم عجیب احساس لذت می کردم..
خلاصه آنکه فکر می کنم هر کسی را بهر کاری ساخته اند ومن به درد نویسندگی نمی خورم شاید یکی از تصمیم های سال 93 من این باشد به جای نوشتن بیشتر کتاب بخوانم ...
اما روز نوشت هایم سر جایش هست همان دفترچه هایی که بیست سالی است همدم شبهایم شده است...


نظرات() 
یاس(مهیلا)
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 02:25 ب.ظ
مرا که هیچ مقصدی به نامم ..



و هیچ چشمی در انتظارم نیست را !.. ببخشید !


که با بودنم ترافیک کرده ام!!




بانوی پارسی
پنجشنبه 21 فروردین 1393 06:42 ب.ظ
سلام مینا جان.از همین اول کاری سنگامو باهات وابکنم که دیگه ننویسی من نویسنده خوبی نیستم.نوشته که نباید قلمبه سلمبه باشه ویا مدل خاصی داشته باشه.همین که وقتی آدم می خونتش روحش تازه میشه بسه.نوشته هات خیلی زیباست انگار که حرف دل خواننده رو به روی کاغذ میاری حرفایی که شاید به زبون آوردنش سخت باشه.نمی دونم چه جوری بگم ولی نوشته هات عالین اینو از ته ته دلم میگم.بازم بنویس .موفق باشی!
با اجازت لینکت میکنم.
چهارشنبه 13 فروردین 1393 06:44 ب.ظ
سلام
mir behnam
چهارشنبه 13 فروردین 1393 02:11 ب.ظ
روزی مردی خواب عجیبی دید.
او در خواب دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت.
باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند .
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند:

{..........................خدایا سپاسگزارم............................}
mir behnam
چهارشنبه 13 فروردین 1393 02:11 ب.ظ
کشیشى یک پسر نوجوان داشت
کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل بقیه همسن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت .
یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.
به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:
کتاب مقدس
سکه طلا
و یک بطرى مشروب
کشیش پیش خود گفت:
«من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست! اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:
«خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد!»

mir behnam
چهارشنبه 13 فروردین 1393 02:10 ب.ظ
سلام بانو
امروز روز بزرگداشت طبیعت است
روز زمین پاک
روز گرامیداشت جوانه های سبز
روز نکوداشت شکوفه های یاس و زنبق و شقایق و سوسن
اگر برای همنشینی با پروانه ها و چکاوک ها عزم سفر داری
مراقب تن ظریف و لطیف طبیعت باش
امانت است
او را میازار...
با او مهربان باش و تنش را به آتش لذت سیخ های جوجه و کباب نسوزان!
صورت زیبا و خدائی رنگش را به پسماندهای خود آلوده مکن
به دیگران هم بگو؛

{بیائید با طبیعت صادق و مهربان باشیم}
mir behnam
دوشنبه 11 فروردین 1393 01:57 ب.ظ
سلام بانو
بی خبر آمدم
تا سلامی دهم به خورشید چشمانت،
یاد تو در من جاری ست
من هر نفسم به نام تو باقی ست بانو...

{میربهنام موحدان پیمان حق ب-پندار}
mir behnam
دوشنبه 11 فروردین 1393 01:57 ب.ظ
{اگر كوسه ها آدم بودند}

دختر کوچولو پرسید:
اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهی های كوچولو مهربانتر می شدند؟
آقای كی گفت : اگر كوسه ها آدم بودند، توی دریا برای ماهی ها جعبه های محكمی می ساختند و همه جور خوراكی توی آن می گذاشتن مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد.
برای آن كه هیچ وقت دل ماهی كوچولو نگیرد،
گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا می كردند،
چون كه گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !
برای ماهی ها مدرسه می ساختند و به آن ها یاد می دادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود
به آن ها می قبولاندند كه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند
به ماهی كوچولوها یاد می دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند و چه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند
آینده ای كه فقط از راه اطاعت به دست می آید
اگر كوسه ها آدم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می كشیدند،
ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شیرجه می رفتند.
همراه نمایش، آهنگهای مسحور كننده یی هم می نواختند كه بی اختیار ماهی های كوچولو را به طرف دهان كوسه ها می كشاند.
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت كه به ماهی ها می آموخت زندگی واقعی در شكم كوسه ها آغاز میشود.


mir behnam
دوشنبه 11 فروردین 1393 01:56 ب.ظ
روزی بزرگان ایرانی و موبدان زرتشتی از کوروش کبیر خواستند که برای ایران زمین نیایش کند و ایشان اینگونه فرمود :
خداوندا ، اهورا مزدا ، ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ، سرزمینم ومردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار...!
پس از اتمام نیایش عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه نیایش نمودید؟!
فرمودند : چه باید می گفتم؟
یکی گفت : برای خشکسالی نیایش مینمودید !
کوروش کبیر فرمودند: برای جلوگیری از خشکسالی انبارهای آذوقه و غلات می سازیم...
دیگری اینگونه گفت : برای جلوگیری از هجوم بیگانگان نیایش می کردید !
پاسخ شنید : قوای نظامی را قوی میسازیم و از مرزها دفاع می کنیم...
عده ای دیگر گفتند : برای جلوگیری از سیلهای خروشان نیایش می کردید !
پاسخ دادند : نیرو بسیج میکنیم و سدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم...
وهمینگونه پرسیدند و به همین ترتیب پاسخ شنیدند...
تا این که یکی پرسید : شاهنشاها ! منظور شما از این گونه نیایش چه بود؟!
کوروش کبیر تبسمی نمود و این گونه پاسخ داد :
من برای هر پرسش شما ، پاسخی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم و اقدام نمایم؟!
پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند و دروغ را از سرزمینمان دور سازیم که هر عمل زشتی صورت گیرد ، اولین دلیل آن دروغ است...

{صداقت، نخستین بخش كتاب عشق است...}
آنا
یکشنبه 10 فروردین 1393 01:45 ب.ظ
سلام وبلاگ زیبایی داری

و پست های قشنگ تر
بشار
یکشنبه 10 فروردین 1393 10:20 ق.ظ

کاش عسل تلخ میشد !
شیرینی اش به آوارگی زنبورهایش نمی ارزد …

پرنیان
شنبه 9 فروردین 1393 03:07 ب.ظ
چند سال قبل سخنرانی دکتر الهی قمشه ای رو می دیدم از رسانه ی ملی
می گفت اینکه میگن خدا دو چیز رو مثل هم خلق نکرده یعنی هیچ کس مثل تو قبلا آفریده نشده بعدا هم آفریده نخواهد شد
تو استعدادهایی داری که هیچ کس روی این کره ی خاکی نداره مینا
خودت باش
اون وقت می بینی که مثل خورشید می درخشی عزیز ...

معین
شنبه 9 فروردین 1393 10:06 ق.ظ
سلام
سال نو شما هم مبارك
دوست
سه شنبه 5 فروردین 1393 01:20 ب.ظ
دست ها

سرد وبی مهرند
نفس ها سردند
گام ها سست وسنگینند
دشنه ها تیز وچشم ها چرکینند--
وای چه بدبینند/
چشم های بی حیا -بی شرم از ارتکاب هرگناه
مانده --تن ها -
در پس پرده ی بی عفت رنگ ها
آبی دریا
آه ه
بشار
سه شنبه 5 فروردین 1393 12:40 ب.ظ

هنوز آغاز عشق و گلفشانی است
به هر جا شور و شوق زندگانی است

سال نو مبارک !
ایام به کام ...

دوست
دوشنبه 4 فروردین 1393 09:46 ب.ظ
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
دوشنبه 4 فروردین 1393 06:02 ب.ظ
این همه شعر نوشتم...
آنچه می خواستم نشد.
زمزمه کردم
ورد خواندم
فریاد کشیدم...
نشد آنچه می خواستم.
پاره کردم
آتش زدم
دوباره نوشتم...
نشد.

تو چیز دیگری بودی،
بگو تو را که نوشت
که سرنوشت مرا
کاغذی سیاه کرد؟!

"شهاب مقربین"
دوست
دوشنبه 4 فروردین 1393 04:03 ب.ظ
من هم امتحان دادم ولی استعداد را خوب نزدم شما چطور؟
پاسخ مینا : سلام
ممنون که سرزدید
امار وزبان را خوب نزدم ولی استعداد را خوب زدم
دوست
دوشنبه 4 فروردین 1393 03:58 ب.ظ
سلام با تبریک عید //خانم نویسنده /من در وبلاگت نوشته توصیفی زیاد ندیدم /ناراحت نشی/شما نوشتیدرفتم خیابون ولی عصر(عج)این را همه تجربه کردند شما توصیف نکردید بلکه خبر دادید واین به دل نمی شینه/ من لینکت می کنم با اجازه
پاسخ مینا : سلام ممنون از نظر ارزشمندتان
سال نو شما هم مبارک
ترجیح میدهم امسال به جای نوشتن کتاب بخونم
من استعداد نویسندگی ندارم فقط علاقه دارم
ایمانی
یکشنبه 3 فروردین 1393 01:57 ق.ظ
سلام خانم مینا

عید نوروز باستانی وحلول سال نو را به سرکار عالی و خانواده محترم تان تبریک و تهنیت عرض نموده و برایتان سالی پر از نشاط وموفقیت آرزومندم.
ا.جندقیان
پنجشنبه 29 اسفند 1392 10:39 ق.ظ
دلهای پر مهرمان را به روزهای سبز و زیبای بهار پیوند می زنیم و شادی را برای یکدیگر به ارمغان می آوریم. عیدتان مبارک
سیده زهرا(عاشقانه های مسیحـــــــــا )
پنجشنبه 29 اسفند 1392 12:45 ق.ظ
رونق عهـــد شبابست دگــر بوستان را
میرسد مـــژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمـن بـاز رسی
خدمت ما برسان سرو گل ریحـــان را

سال نومبارک سالی سراسرامیدداشته باشید


+

نوشتن دل میخواد نه دلیل
برای دلت بنویس بدون اینکه منتظر باشی باز تابش از دیگران دلیل نوشتن بشه :)
آرام
چهارشنبه 28 اسفند 1392 11:42 ب.ظ
سلام ...
آرزو میکنم شکفتن هربرگ بهاری آمینی باشد
برای آرزوهای قشنگت....
سال خوب و پرنشاطی رو برای شما و خانواده محترم آرزو میکنم
امیدوارم سال خوبی رو در پیش رو داشته باشید..
یاس(مهیلا)
چهارشنبه 28 اسفند 1392 10:22 ب.ظ
عید از سه کلمه زیبا مشخص شده...

ع-عزیزم...

ی-یادت نره...

د-دوستت دارم...

دوست خوبم سال نو پیشاپیش مبارک

هر چی آرزوی خوبه مال تو



محبوبه
چهارشنبه 28 اسفند 1392 01:23 ب.ظ
نگاهت،
تکرار مکرر بهار ست وُُ
خنده ات،
شکفتنِ غنچه های محجّبه .
نه؛ مرا حرفی نیست .
هر چه می خواهی بکن .
بگذار این بار هم کارها باب میل تو باشد .
می خواهی بروی
وُ مرا انیس رنج دوریت
وُ همنشین حسرت دیدارت گردانی ؟
باشد، برو، خدانگهدار
سفر بخیر
برو و رمه ی نگاهت
وُ نسیم عطرت را نیز با خود ببر .
و حتا آن لبان لعلینت را
که من، هر بار برای بوسیدنشان
مسیر پر از اضطرابِ و التهابِ
گلو گاه و چانه ات را
به آرامی و ُ وسواس می پیمودم
و ُ ناگاه بی آنکه تو بدانی
به یورشی
به تسخیر خویش در می آوردمشان .
می خواهی بروی؟ برو، مرا حرفی نیست .
امّا بر سر گذرت
بر بلندای صعب العبور ترین قلّه ای که می شناسی
با سرخی لبانت
لاله ای بکار
تا من هر روز برای دیدنش
کوه ها، درّه ها وُ سنگلاخ ها را بپیمایم
و تجربه ی مکرر کنم
سختی دیدارت را .
مینا جان عیدت مبارک
سال خوبی داشته باشی
هم رشته ای
چهارشنبه 28 اسفند 1392 08:01 ق.ظ
سلام
وبلاگ بسیار زیبای دارید مینا خانم.
نوشته فوق هم خوب است چرا که از احساسات گرفته شده است.
برقرار باشید.
علی فاریابی
چهارشنبه 28 اسفند 1392 05:14 ق.ظ
باسلام خدمت خواهرعزیزم... نویسندگی مانند هر هنر فن و هنر دنیا نیازمنداستعداد و البته تکنیک و صدالبته دانش و چه بسا "شهود" است... این عناصر را اگر در هم ادغام کنید و به یک نسبت قابل قبول داشته باشید نویسنده توانائی خواهیدشد... آنچه که تصور می کنید عرضه می کنید و مخاطب شما آن را دریافت می کند... بحث بسیار است... خوشحال می شوم که برخی پستهای مرتبط با این مطلب را که در آرشیو وبلاگم قرار دارد، بخوانید فکر می کنم کمکتان کند... البته شما قطعاً قلم توانائی دارید و چون معلمید کسوت استادی برسر همه از جمله این بنده حقیر دارید... در هر آرزویی که دارید خدایتان یاری دهنده باشد...
معلمی از جنس پاییز
چهارشنبه 28 اسفند 1392 04:38 ق.ظ
سلام دوست خوبم
وقتتون بخیر
پیشاپیش سال نو را خدمت شما و خانواده محترمتون تبریک میگم ایشالا سال جدید سالی بسیار خوب و پر برکت براتون باشه و به تمام آرزوهای قشنگی که دارید برسید.
شاد زی مهربان
مینا
دوشنبه 26 اسفند 1392 05:17 ب.ظ
چقدر دوست داشتن تو خوب است.
دوست داشتن تو
ماهی قرمز هیچ سفره هفت سینی نیست.
دوست داشتن تو
عین ساعت تحویل سال است.
ــ همیشه منتظرش مانده ایم.ــ
دوست داشتن تو
عیدی اول فروردین است.
کاش همیشه عید بود.
کاش همیشه تو را عیدی می گرفتم.
تو را دوست دارم
زمین از چرخیدن می ماند.
و خورشید فراموش می کند که باید غروب کند.
تو را دوست دارم.
سیب ها
همه ی فصل ها به شکوفه می نشینند.
چلچله ها کوچ نمی کنند.
وقتی تو را دوست دارم
دختر کوچک آسمانم هنوز.

"فخری برزنده
پیشاپیش سال نو رو به تمام دوستان نازنین و همراهان خوبم تبریک میگم. سبز باشید و همیشه در اوج.
دوشنبه 26 اسفند 1392 11:56 ق.ظ
دهمین همایش و دیدار نوروزی نیك اندیشان توسعه بیدگل
مكان : میدان شهید روحانی - انتهای بلوارگلستان - سالن ورزشی بهمن
زمان : یك شنبه سوم فروردین 1393 - ساعت 9 صبح
فرصتی برای هم اندیشی ودیدار دوستان
--------------------------
موسسه نیك اندیشان توسعه بیدگل
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.



نمایش نظرات 1 تا 30