تبلیغات
این فصل را بامن بخوان

این فصل را بامن بخوان

کاش هفت ساله بودم پدر

روی نیمکت چوبی می نشستم

مداد سوسماری در دست

با صدای تو دیکته می نوشتم

تو می گفتی بنویس دلتنگی

من آن را اشتباه می نوشتم

اخمی برچهره ات می نگاشتی ومن به جبران آن

دلتنگی را هزاربار می نوشتم

حالا پدر عمر این وبلاگ هم مثل عمر تو به پایان رسید ومن امروز به همان اندازه گریستم می دانی چرا چون بعداز تو زندگی برایم معنی نداشت امروز هم برای نوشتن من بهانه ای ندارم دیگر نمی خواهم کسی نام مرا بداند ومرا به نام بخواند پایان

 


دست به دامن خداکه میشوم....

چیزی آهسته درون من به صدا میاید که ...نترس!

از باختن تا ساختن دوباره فاصله ای نیست ....!


زیر گنبد کبود
جز من و خدا

کسی نبود

روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

عرفان نظر آهاری


اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و به شالاپ شلوپ‌های گل آلود عشق ورزیدیم.

دومین روز بارانی چطور؟
پیش‌بینی‌اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی می‌کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود

سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکند
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد

و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین‌های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم

فردا دیگر برای قدم زدن نمی‌آیم.
تنها برو!

دکتر علی شریعتی


تمام خند ه هایم را نذر کرده ام

تا عطر دستهایت

دلتنگی ام را به باد بسپارد...

****************

برای داشتن تو

دلی را به دریا زده ام

که از آب واهمه داشت..

*************

جلوتر نیا

خاکستر می شوی

این جا دلی را سوزانده اند..

**********************

امیدوار بودم

به پای هم پیر شویم

نه به دست هم....

***************


اشک هایم هم

شبیه تو شده اند

گریه که می کنم نمی آیند

************

شعبده باز نیستم اما

تو رفته ای وهنوز

پیش من است خیالت...

***************

رفتی ومن پشت سر تو

دست نه دلم را تکان داده ام

***********

نه چتری با خود داشتی

نه چمدانی،عاشقت شدم

از کجا باید می دانستم مسافری

************************


هیچ اتفاقی نیفتاده

ستون حوادث هنوز خالی است

زنده ام بی تو باورت می شود.!!!

**************

بی قرار هیچ قراری نبوده ام

مگر قراری که با تو داشته ام

وتو هرگز نیامدی!!!

**********

دوستت دارم

 شاهدی ندارم

جز کوچه پس کوچه های دلم....

*************

پا در رکاب می رفتیم

همراه وهمسفر وهم مقصد

نمی دانم کدامین کوچه غریب ترا از من ربود!!!

**************

سهم من از تو

تنها یک نگاه از سر عشق بود

که آن را هم سالهاست ازمن گرفته اند

 

 


خواهش یک گریه طوفانیم

تشنه یک جرعه پریشانیم

پیرشدم، اما در عشق تو

بازهمان طفل دبستانیم

بی تو امیدی به من خسته نیست

منتظر لحظه ویرانیم

بی تو لب از لب نگشایم، ببین!

گرچه پراز شور غزلخوانیم

امشب با خاطره چشم تو

باز در آن حالت عرفانیم

بغض من آماده بشکستن است

باز در آن نقطه بحرانیم

حمیدرضا شکارسری


در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح ادم را اهسته در انزوا می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش امدهای نادر و عجیب بشمرند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سیبیل عقاید جاری و عقاید خودان سعی می کنند انرا با لبخند شکاک و تمسخر امیز تلقی بکنند.
صادق هدایت


 به تو که فکر میکنم ، همه آسمان دیده ام ، پر از ستاره میشود!

و در فضای سینه ام ، عطر بهار ، پخش میشود

تو را قسم به برگهای تازه ی اقاقیا ، تو نو بهار این دلی

همیشه من بروی بودنت حساب میکنم


مردم اغلب بی انصاف ٬بی منطق و خود محورند٬ولی آنان را ببخش .

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .

نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم


دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتریی از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته‌ و انسان پیچید خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید. آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند. می‌ترسید راه برود. می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد… بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.

زندگی خدا

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ….

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ….

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفشدوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. کسی که هزار سال زیسته بود!


گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود

دکتر افشین یداللهی


همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند، به جز مداد سفید.. هیچ کسی به او کار نمی داد. همه می گفتند: «تو به هیچ دردی نمی خوری»

یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد؛ ماه کشید، مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد.
صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد!



می خواستم امروز برای تو شعری بگویم دیدم تمام قافیه ها وقتی به نام تو می رسند تحقیر می شوند.
و هم ردیف نامت هیچ واژه ای رنگ حضور ندارد چیزهایی هستند كه در كلام نمی گنجند چیزهایی هستند كه در فاصله دل تا زبان تحقیر می شوند.

بگذار امروز در امتداد غربت از پاكترین لحظه های با تو بودن بگویم از تابش وجودت بگویم كه در آیینه ی ضمیر من به تجلی در آمد و طنین كلامت در جان خسته ام شور و حیات بر انگیخت من هنوز درس های ترا فراموش نكرده ام گفتی: اكسیر حیات دو چیز است: عشق و بلا. گفتی پرواز كن زشاخه ی جان من قصه های خوب ترا تفسیر می كنم اما افسوس كه در پایان قصه هایت، قصه ای بود تلخ ، باید شنید و رفت.
باور كن پدر هنوز مثل كودكیم محتاج دست های توام برای رد شدن از خیابان برای خوابیدن به لالایی قلبت نیازمندم. باید عادت كنم شاید سهم من عادت كردن به تنهایی است اما باور كن هر چه را كه گفتی یاد گرفتم و در مقابل دستان مهربانت به شاگردانم پس می دهم بی ریا و ساده بگویم تو بزرگترین معلم مهرورزی بودی این را آنان كه ترا می شناختند خوب می دانند.


رودها در قلب دریاها پنهان میشدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند ,و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق بر میداشتند و جانوران,هر نیمه,با نیمه ی خویش در زمین می خرامیدندو یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و اما …خدا همچنان تنها ماند و مجهول,و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه.می جست و نمی یافت.

آفریده هایش او را نمیتوانستند دید ,نمیتوانستند فهمید,می پرستیدندش,اما نمیشناختندش و خدا چشم براه (آشنا)بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است,در جمعیت چهره های سنگ و سرد تنها نفس می کشید.کسی (نمیخواست),کسی (نمی دید),کسی(عصیان نمیکرد),کسی عشق نمی ورزید,کسی نیازمند نبود,کسی درد نداشت…و…..وخداوند خدا ,برای حرفهایش مخاطبی نیافت!هیچکس او را نمیشناخت,هیچکس با او (انس )نمیتوانست بست……………………..(انسان)را آفرید!و این نخستین بهار خلقت بود

در درد ها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است.تقیه ی درد,زیباترین نمایش ایمان است.به محبت خلوصی می بخشد که سخت شیرین است.رنج تلخ است,اما هنگامی که تنها می کشیم,تا دوست را به یاری نخوانیم,برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند,طعم توفیقی می چشاند

تنها نعمتی را که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد ارزو می کنم,تصادف با یکی دو روح خارق العاده,با یکی دو دل بزرگ ,با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست.چرا نمی گویم بیشتر؟بیشتر نیست.یکی,بیشترین عدد ممکن است.دو را برای وزن کلام اوردم و نیست

چه گران بهایند انسان هایی که بزرگواری ها و عظمت های خوب و دوست داشتنی و زیبایی هایی لطیف و قیمتی انسانی را دارند و خود از ان اگاه نیستند.این از ان مقوله نفهمیدن هایی است که به روح, ارجمندی متعالی و عزیزی می بخشد

ادمی که فقط در مصرف متمدن می شود ,وحشی از او مترقی تر است.

مجهول ماندن,رنج بزرگ ادمی است.یک روح هر چه زیباتر است و هر چه داراتر است ,به اشنا نیازمند تر است

به من تکیه کن!من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر ان بنهی!تمام روحم را اغوشی می سازم تا تو در ان از هراس بیا سایی!تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند!تمام بودن خود را زانویی میکنم تا بر ان به خواب روی!خود را,تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از ان بیاشامی,از ان برگیری,هر چه بخواهی از ان بسازی ,هر گونه بخواهی باشم!
از این لحظه مرا داشته باش


حرفهایی است برای گفتن

که اگر گوشی نبود نمیگوییم

و حرفهایی است برای نگفتن

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

حرفهای شگفت,زیبا و اهورایی همین هایند

و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد

حرفهای بیتاب و طاقت فرسا

که همچون زبانه های بیقرار آتشند

و کلماتش, هریک، انفجاری را به بند کشیده اند

کلماتی که پاره های بودن آدم اند...

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند

اگر یافتند، یافته می شوند...

...و

در صمیم وجدان او آرام می گیرند

و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند

و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش میکشند

و دمادم

حریق های دهشتناک عذاب بر او میافروزند...

دکتر علی شریعتی


امروز چشمم را به روی تمامی کتابها , وبلاگها و سایتها بستم امروز می خواهم از تو بنویسم از خودم بنویسم از حرفایی که مدتها در سینه ام حبس شده ودرگلویم تبدیل به بغض شده امروز می خواهم دیگر از نوشته های جبران خلیل جبران نگویم امروز دیگر داستان شازده کوچولو را تعریف نمیکنم دیگر قصه ی اون روباه که عاشقی را به شازده کوچولو یاد داد را نمی خوانم امروز دیگر برایت داستان های تکراری تعریف نمی کنم

دیگرزمان آن رسیده  آن داستان نیمه تمام را که بارها گفته ام روزی برایت خواهم گفت بگویم چرا که تو طاقت وصبوری نداری وبه قول خودت پایان را ه را مبهم وتاریک می بینی هرچه برایت می گویم آخر این جاده روشن است تو مرا مجنون می خوانی .می گویم صبر می کنم میگویم اشتیاق من به چشمهای تو همیشگی است.

تقویم سالها قبل را رقم میزنم بالای آن نوشته بود: حرفای دلتنگی چند صفحه ای نوشته بودم آخرش نوشته بودم .یکی بود  یکی نبود .زنی بود که به جای آبیاری گل های بنفشه . پختن کلوچه به جای دم کردن چایی دائم می نشست توی بالکن خونه وکتاب می خوند.می شنوی برای بیان عشق کدام را باید خواند.شیمی ، فیزیک ؛تاریخ نه... هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد حتی بزگترین نویسنده ها. عشق که شروع شد دیگه مال خودم نبودم شدم مثل یک ابر که میل به بارش داره ؛ مثل گل که تشنه ی عطر افشانیه ؛ مثل بلبل که بی تابه خوندنه

مثل رودخونه که فرمانش به رفتنه پس رها شدم رها... که این خوده عشقه.

یادت هست من برای تو شعر میخوندم توبرای من، بارها گفته ام من شاعر نبودم چشمان تو شاعرم کرد من درفراقت اشکها ریختم وپنهانی ترین شعرهایم را برای توسرودم.یادت هست آن روزها همه چیز آبی بود ومن وتو چقدر رنگ آبی را دوست داشتیم. مدتها بود که بغضم را روی کاغذ نریخته بودم .می دانی رنگ چشمان تو باهمه ی رنگهای دنیا فرق دارد که از دورها آمده است. مرا از چشمانت مگیر از چشمه های روشن دستانت مگیر.حتی اگر راهم اشتباه است برنخواهم گشت اگر سراب باشداگر خواب دلم به همین حوالی خوش است حتی اگر دروغ باورت می کنم که از تمامی راستی های دنیا روشن تری ودر پنجره چشمانت جز من هیچ کس نیست باورکن هیچ کس نیست .می خواهی تحقیرم کن اما من دیشب یک جاده کشیدم که آخرش تو بودی .اگر نباشی نوشتن را فراموش می کنم خندیدن را زنده بودن را همه چیز را فراموش می کنم


برایت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى،
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسى نیابى،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ...... ویکتور هوگو

من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید بار دوم هم نگاه کرد. ویکتور هوگو

در زندگی یک مرد ۲ روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد. ویکتور هوگو


خوشبخت كسی است كه به یكی از دو چیز دسترسی دارد : یا كتابهای خوب یا دوستانی كه اهل كتاب باشند. ویکتور هوگو

هرگز در میان موجودات مخلوقی كه برای كبوتر شدن آفریده شده كركس نمیشود. این خصلت در میان هیچ یك از مخلوقات نیست جز آدمیان. ویکتور هوگو


تمام جهنم در یک کلمه وجود دارد:تنهایی. ویکتور هوگو

خداوندا! اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگویم، هزاران جلد کتاب می شود ولی آنچه در دل دارم یک جمله بیش نیست. ویکتور هوگو

کینه و تنفر را به کسانی واگذار کنید که نمی توانند دوست بدارند. ویکتور هوگو

انسان، انسان است چون که می گرید، ولی به حال کسی که هرگز نمی گرید باید گریست. ویکتور هوگو



تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


با آن کس که دوست می داریم،
ازسخن گفتن بازمانده ایم ....
اما این سکوت نیست !
انگار هیچ وقت نبوده ام...؛


انگار این سکوت،


حس شکستن ندارد...؛


جوهر فکرم تمام شده است...؛


و خط خطی های دفترم زیاد...!!


می ترسم...؛


از این که هیچ چیز برای گفتن ندارم،


می ترسم...!!


به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقیم محزونم !
و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
من صبورم اما . . .
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .
من صبورم اما . . .
آه . . . این بغض گران صبر نمی داند ....


تو آنجایی

همانجا که نباید باشی

من هم اینجایم

همین جا که نباید باشم

برای همین است..... که هیچ چیز سرجایش نیست

شاید اگر کمی سرجایمان بودیم

زخمهای جسم هم التیام میافت

راستی ....... آنجا کجاست؟؟؟؟

کوله بارت بر بند!

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!

بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم!

ای سبکبال!

در این راه شگرف

در دعای سحرت

در مناجات خدایی شدنت

هرگز از یاد نبر ....من ِجامانده بسی محتاجم...


خدایا! من کلی دعای مستجاب نشده دارم. چرا همه د عاهایم را مستجاب نمی کنی؟

شاید تقصیر من است که زیاد دعا نمی کنم و آن قدرها که لازم است صدایت نمی زنم. راستش، گاهی شیطان می آید وسط دعاهایم و توی دلم را خالی می کند. آن وقت من نا امید می شوم و می گویم اصلاً این دعا کردن چه فایده ای  دارد؟ خدا که جواب مرا نمی دهد.

اما وقتی به دعاهای قبلی ام فکر می کنم، می بینم چقدر خوب شد که خیلی هایش را مستجاب نکردی. اصلاً چقدر خوب است که تو همه دعاها را مستجاب نمی کنی.

راستی اگر قرار بود تو همه دعاهای آدمهای روی زمین را مستجاب کنی، حتماً دنیا زیر و رو می شد.

خدایا، دلم می خواهد شرطی بین خودمان بگذاریم. شرطمان این باشد که من دعا کنم و تو از بین آنها انتخاب کنی، هرکدامشان را که فکر می کنی برایم خوب نیست، بگذاری کنار.

آیا شده است که شب و روز دعا کنی و چیزی را با اصرار از خدا بخواهی، اما خدا دعایت را مستجاب نکند، ولی بعد از مدتی به این نتیجه برسی که چقدر خوب شد دعایت مستجاب نشد؟

اگر چنین تجربه ای داری، ماجرای آن دعا و اتفاقهای بعدی را برای خدا بنویس


کورش می گوید:

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی


سلام بر رمضان، خلوت دلدادگان!
سلام بر رمضان، زیباترین كلام و روشن ترین نوید!
سلام بر رمضان كه تندیس عشق است و ایمان
سلام بر رمضان كه صدایى آشناست!
و پنجره اى رو به خدا، و نردبان براى وصل شدن و واصل شدن.
رمضان ; نقطه اى براى بازگشت به خویشتن، و فرصتى دیگر براى گفتن استغفراللّه ربّى و اتوب الیه
رمضان; آغازى براى زمزمه زندگى و بارش باران رحمت بر خشكترین كویر دل

و چه زیباست! آنگاه كه كبوتر دل به پرواز در مى آید و او را آن قدر بالا مى برد تا به اقتدار و نور راهى یابد! این كبوتر دل مى خواهد كه زمینى نباشد تا در عروج لحظه هاى افلاكى هنر بندگى را زینت عرصه حیات كند تا سرّ آفرینش انسان را بر جریده هستى ثبت نماید!

رمضان مقدمت گرامی
رمضان ای ماه نور و پاکی ای حجم وسیع صفا و خلوص اینک تو آمدی مقدمت گرامی.
رمضان تو قصیده بلند فضیلتی.
رمضان تو دشت وسیع رحمتی.
تو اقیانوس فراخ برکتی
رمضان اینک تو با تمام خلوص و صفایت به سراغمان آمده ای
اینک تو با تمامی توان و توشه ات به یاریمان آمده ای تا دستمان بگیری و از گرداب گناه و فساد و معصیت و نافرمانیهای یک ساله رهامان سازی
اینک تو آمدی تا با تلاشت تارهای ضخیم غفلت و عصیانی را که به دور خویش تنیده ایم بگسلیم آری ای رمضان ای چکامه پر شور عشق ای سرور پر سوز عرفان آمده ای تا درس طریقتمان آموزی و چون سالکی پیر و شیخی پر سوز و گداز در مسلک عشق الهی به سلوکمان واداری که غمها و زنجیرهای دست و پا گیر زمینی را بگسلیم و دستی بر آسمان برآریم و حجاب ضخیم عالم وجود را از هم بدریم.
رمضان اینک تو آمده ای تا دلهای معصیت اندود و غبار گرفته ما را جلابخشی و آینه دلمان را صیقل زنی.
رمضان تو آمدی تا دستمان گیری و به کلاس دعایمان بری..
بار پروردگارا ایزدا چنان کن که از خاصان وادی عرفان و عشق تو باشیم و از سالکان حقیقی سبیل خود از خالصان ره پوی طریق عبودیتت قرارمان ده

آمین

 


انتظار، سهم چشمانی است که رو به آفتاب زیسته‏اند. سهم دستانی است که شبانگاهان در وسعت نیایش به جانب آسمان ریشه دوانیده‏اند. سهم دل‏هایی که چون کبوتران خونین بال در بی‏نهایتی سرخ جاودانه تپیده‏اند. گام‏هایی که چون جنون گردباد، واژگون رقصیده‏اند تا تنهایی خاک را با آسمان در میان نهاده باشند و این است که منتظران، مجنون‏زادگان لیلای وجودند. عاشقانی دلسوخته که لب به زمزمه تر کرده‏اند و در دل، شور و شوق و امید پرورانده‏اند و پای‏افزاری از صبر و شکیب ستانده‏اند تا خستگی راه مجالشان ندهد که به «ماندن‏» بیندیشند که باید «رفت‏» تا به «راه‏» پیوست چرا که «رفتن به راه می‏پیوندد و ماندن به رکود» . پس باید روانه بشویم تا جاودانه شویم .مسلمان یعنی راهی راه انتظار، نه! که راه، خود انتظار است و مسلمان، منتظر. انتظار، شوق است، غنچه است، شکفتن است . انتظار، شوق غنچه‏های شکفتن است و منتظر، زیباترین شکوفه خاک تا باغبان از راه در رسد و به میوه‏اش بنشاند و او روزی خواهد آمد . از لای درخت‏ها، از میان اطلسی‏ها، دشت‏ها، دریاها . آمدنش را نوید داده‏اند و خواب‏ها سالیانی است که برای هم، آمدنش را تعریف می‏کنند . «و چه نزدیک است امروز، به فردایی که سپیده آن خواهد دمید .»  

ومرا سفر به کجا برد درست در زمان تولدت مهدی جان در جوار مسجد جمکران بودم وحضور نورانیت را آنجا حس کردم واشک شوق منتظرانت را در شب میلادت از نزدیک نظاره کردم وچه آرامش غریبی یافتم گویا تمام مشکلات دنیا تمام شده بود گویا همه دردهایم را فراموش کردم آنجا یک دنیا شور بود یک دنیا عشق ویک دنیا معنویت .آن روزها را هرگز از یاد نمی برم آنروزها برای آمدنت با تمام وجود دعا کردم


کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را


از نگاهش می توان خواند


اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد


و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم


سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست


دنیا را ببین... بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!
بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به كسی می گوییم ...هیچ كس نمی فهمد


گویند که موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت .

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود .

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید :

- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت :

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت :

»همسر تو قوزپشت خواهد بود .«

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! قوزپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن .«

فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید .

او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.

وقتی زشتی و زیبایی بهانه ای میشه برای از بین بردن همه خاطرات
وقتی که صورت بهانه ای میشه برای ندیدن سیرت
اونجا که پاکی و صداقت و صفا و وفا و یکدلی
اونجا که عشق و محبت و دوست داشتن
همه و همه طعمه زیبایی میشه
عشق به زندگی دیگه معنای خودشو از دست می ده
دوست داشتن حرمت خودشو ازدست می ده

 


دلی را کز آسمان ودایره افلاک بزرگتر است

وفراخ تر ولطیف تر وروشن تر

بدان اندیشه ووسوسه چرا باید تنگ داشتن

وعالم خوش را برخود چون زندان،تنگ کردن؟

چگونه روا باشد عالم چون بوستان را برخود چو زندان کردن ؟

همچو کرم پیله ،لعاب اندیشه ووسوسه وخیالات مذموم

برگرد نهاد خود تنیدن ودر میان زندان شدن وخفه شدن

ما آنیم که زندان را برخود بوستان گردانیم .

شمس تبریزی -مقالات شمس ص610

اگر آدمی از انقباض وتنگ نظری به در آید ونگاه خود را نسبت به دیگران مثبت وزیبا گرداند باب رحمت خداوند براو گشوده می شود ودل وروان وروح او سرشار از زیبای وطراوت می شود چرا که دوست داشتن دیگران ونگرش مثبت به زندگی موجب میشود که روابط انسان ها در مدار مهر ومحبت توسعه یابد در اثر این گشایش وسعه ی صدر ومهربانی زندگی فردی واجتماعی بدون تنش ودر گیری در مسیری روان وآسان جریان می یابد


  • کل صفحات:3  
  • 1
  • 2
  • 3
  •